close
تبلیغات در اینترنت
در کنار کارها لحظاتی به چیزهای دیگر بیندیشیم.(2)
تبلیغات
دسته بندی
  • خیاطی
  • بافتنی
  • آرشیو
    آمار و ارقام
    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 182
    کل نظرات کل نظرات : 593
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 2
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 1245

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 142
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 345
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 17
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 87
    بازدید هفته بازدید هفته : 487
    بازدید ماه بازدید ماه : 6,417
    بازدید سال بازدید سال : 20,672
    بازدید کلی بازدید کلی : 3,302,005

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آِ ی پیآِ ی پی : 54.198.195.11
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    نویسندگان
    لینک دوستان
    پیوندهای روزانه

    تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
    عضویت در سایت
    عضــویــــــــــــت
    برای عضویت بهتر است ایمیل داشته باشید .

    ایمیلی ندارید ؟ مشکلی نیست در اینجا ایمیل بسازید .


    ورود کاربران
    نام کاربری :
    رمز عبور :

    رمز عبور را فراموش کردم ؟
    عضويت سريع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
    محبوب ترین ها
    جدید ترین مطالب
    تبلیغات متنی

    جستجوگر پیشرفته سایت






    در کنار کارها لحظاتی به چیزهای دیگر بیندیشیم.(2)



    پزشک و جراح مشهور (د. ایشان) روزی برای شرکت در یک کنفرانس علمی که جهت بزرگداشت و تکریم او بخاطر دستاوردهای پزشکی اش برگزار میشد، با عجله به فرودگاه رفت.بعد از پرواز ناگهان اعلام کردند که بخاطر اوضاع نامساعد هوا و رعد و برق و صاعقه، که باعث از کار افتادن یکی از موتورهای هواپیما شده، مجبوریم فرود اضطراری در نزدیکترین فرودگاه داشته باشیم.دکتر بلافاصله به دفتر استعلامات فرودگاه رفت و خطاب به آنها گفت: من یک پزشک متخصص جهانی هستم و هر دقیقه برای من برابر با جان خیلی انسانهاست و شما میخواهید من 16 ساعت تو این فرودگاه منتظر هواپیما بمانم؟
    یکی از کارکنان گفت جناب دکتر، اگر خیلی عجله دارید میتوانید یک ماشین دربست بگیرید تا مقصد شما سه ساعت بیشتر نمانده است.دکتر ایشان با کمی درنگ پذیرفت و ماشینی را کرایه کرد و به راه افتاد که ناگهان در وسط راه اوضاع هوا نامساعد شد و بارندگی شدیدی شروع شد بطوری که ادامه دادن برایش مقدور نبود ساعتی رفت تا اینکه احساس کرد دیگر راه را گم کرده. خسته و کوفته و درمانده و با ناامیدی به راهش ادامه داد که ناگهان کلبه ای کوچک توجه او را به خود جلب کرد. کنار کلبه توقف کرد و در را زد، صدای پیرزنی راشنید: بفرما داخل هرکه هستی. در باز است...دکتر داخل شد و از پیرزن که زمین گیر بود خواست که اجازه دهد از تلفنش استفاده کند، پیرزن خنده ای کرد و گفت: کدام تلفن فرزندم؟ اینجا نه برقی هست و نه تلفنی... ولی بفرما و استراحت کن و برای خودت استکانی چای بریز تا خستگی بدر کنی و کمی غذا هم هست بخور تا جان بگیری.دکتر از پیرزن تشکر کرد و مشغول خوردن شد، در حالی که پیرزن مشغول خواندن نماز و دعا بود که ناگهان متوجه طفل کوچکی شد که بی حرکت بر روی تختی نزدیک پیرزن خوابیده بود و هر از گاهی بین نمازهایش او را تکان میداد.پیرزن مدتی طولانی به نماز و دعا مشغول بود، دکتر رو به او گفت: بخدا من شرمنده این لطف و کرم و اخلاق نیکوی تو شدم، امیدوارم که دعاهایت مستجاب شود.پیرزن گفت: و اما شما، رهگذری هستید که خداوند به ما سفارش شما را کرده است. ولی دعاهایم همه قبول شده است بجز یک دعا...دکتر ایشان گفت: چه دعایی؟
    گفت: این طفل معصومی که جلو چشم شماست نوه من هست که نه پدر دارد و نه مادر، به یک بیماری مزمنی دچار شده که همه پزشکان اینجا از علاج آن عاجز هستند. به من گفته اند که یک پزشک جراح بزرگی بنام دکتر ایشان هست که او قادر به علاجش هست، ولی او خیلی از ما دور است و دسترسی به او مشکل و من هم نمیتوانم این بچه را پیش او ببرم. میترسم این طفل بیچاره و مسکین خوار و گرفتارشود. پس از الله خواسته ام که کارم را آسان کند.دکتر ایشان در حالی که گریه میکرد گفت: والله که دعای تو، هواپیماها را از کار انداخت و باعث زدن صاعقه ها شد و آسمان را به باریدن واداشت... تا اینکه من دکتر را بسوی تو بکشاند و من بخدا هرگز باو رنداشتم که الله عزوجل با یک دعایی این چنین اسباب را برای بندگان مومنش مهیا میکند و بسوی آنها روانه میکند...

    وقتی که دستها از همه اسباب کوتاه میشود، فقط پناه بردن به آفریدگار زمین و آسمان بجا می ماند...

     

     

      منبع  روزنامه شاپرک


    نویسنده : | در : پنجشنبه 12 دي 1392 ساعت: 13:56 | دیدگاه: ()
    تعداد بازديد : 333
    نتیجه : 4 امتیاز توسط 4 نفر مجموع امتیاز : 4

    بخش نظرات این مطلب



    این نظر توسط سارینا در تاریخ 1392/11/9 و 10:34 دقیقه ارسال شده است

    گفتگوئی زیبا

    خدا از من پرسيد: دوست داري با من مصاحبه كني؟

    پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشيد.

    خدا لبخندي زد و پاسخ داد:زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه
    دوست داري از من بپرسی؟

    من سؤال كردم: چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب ميکند؟

    خدا جواب داد.... اينكه از دوران كودكي خود خسته مي‌شوند و عجله دارند كه زودتر

    بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند.اينكه سلامتي خود را

    به خاطر بدست آوردن پول از دست مي‌دهند و سپس پول خود را خرج مي‌كنند تا

    سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند. اينكه با نگراني به آينده فكر مي‌كنند و حال

    خود را فراموش مي‌كنند به گونه‌اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي‌كنند. اينكه به

    گونه‌اي زندگي مي‌كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه‌اي مي ميرند كه گويي
    هرگز نزيسته‌اند. دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت.... سپس من

    سؤال كردم: به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي

    بياموزند؟ خدا پاسخ داد: اينكه ياد بگيرند نمي‌توانند

    كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي‌توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند. اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست

    خودشان را با ديگران مقايسه كنند. اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند. اينكه

    رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي‌برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند.ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين‌ها را

    دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است.اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي‌دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا

    نشان دهند.اينكه ياد بگيرند دو نفر مي‌توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند. اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند.
    باافتادگي خطاب به خدا گفتم: از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم و افزودم: چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟ خدا لبخندي زد و گفت...

    فقط اينكه بدانند من اينجا هستم هميشه.
    =-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=--=

    پاسخ : بسیار بسیار سپاسگزارم.متفکرانه بود.ممنون.

    این نظر توسط سحر در تاریخ 1392/10/20 و 1:14 دقیقه ارسال شده است

    سلام .برای اولین بیار با سایت شما آشنا شدم .مرسی از همه مطالباتون.سوالی دارم و اون اینکه آیا شما کتابهای گام به گام آموزش بافتنی دارید که تهیه کنم . منظورم تمام آموزشهای شما است. ممنون.
    پاسخ : متاسفانه خیر من کتابی در مورد بافتنی ندارم،اما مدت کوتاهیه که دارم جزوه هایی رو تهیه میکنم که کامل و با تمام جزئیات و مصور باشه.اما با توجه به گستردگی مطالب فکر نمیکنم به این زودیها آماده بشه.

    این نظر توسط سوسن در تاریخ 1392/10/16 و 16:11 دقیقه ارسال شده است

    من که با خوندن این متن اشکم ناخودآگاه سرازیر شد البته من تازه عضو شدم و خیلی از مطالبی که داری خوشم اومده ممنونم
    پاسخ : خواهش میکنم.دوست عزیز غرض از این متن هم همین بوده که برای یک لحظه هم که شده به خودمون بیایم و کمی بیندیشیم.


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی

    کپی رایت



    تمامی مطالب سایت اختصاصی میباشد و کپی برداری از آن پیگرد خواهد داشت.